من اومدم...نه تعجب نکنید..الان ۲۹ بهمن نیست..بعد کنکور م نیست...
الان ۳۰ آبان ..۲۴ روز بعد اونروزی که من میخاستم درس بخونم...
خوب نتیجه...
هیچی...هنو آدم نشدم![]()
وهیچی درس نخوندم...
اینقدر تنبل بازی در اووردم که دوس جونم گفت:تو یه آدم سرخوشی....من دیگه خسه شدم بس که بهت گفتم...
واقعا....
خودم دیگه حالم از خودم بهم میخوره..
اگه اینجوری پیش برم باید بگم..عمرا قبول شم....
حالا نمیدونم من ......................................(اینا همش فحش بود به خودم) که آدم درس خوندن نیسم..چرا رفتم پا...رسه...ثبت نام کردم..اینجوری مامان و بابا وبقیه هی میگن چرا نمیخونی و انتظارشون میره بالا....................
.
.
فعلا درحالت تنفراز خودم![]()
سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیزم
قفس تموم دنیا
روی شاخه های دوری
چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه
تا همیشه سوت و کوری
میگذره روزای عمرت
توی جاده های خلوت
تا بخوای برگردی خونه
گم میشی توباد غربت
واسه مافرقی نداره
هرجا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به اینکه شاید
سحرو روزی ببینیم
آخرش یه روزی هجرت
در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمیم
همه آسمون غروبه
.
.
سلام
من بهارم....
همون که دوستون داره..
این شعره سیاوشو ..البرز تو وبلاگش گذاشته..نمیدونید وقتی شنیدمش..اشک بود که میریخت بی اختیار..حتما میگید اه ..چه دختر احساساتی و لوسی..نه ..اینطور نیست...
ولی سیاوش برا من مساویه با خوابگاه...دوسام ..راه تبریز تا شهرمون ..جاده ..اتوبوس...سرمو میذاشتم رو شیشه و سیاوش میخوند و من سرخوش از زندگی..سیاوش یعنی بهار امیدوار و شاد...۰
۸/۸/۸۸ داره میاد....اونایی که هم سنو سال منن ..۷/۷/۷۷ یادشونه..اون موقع برنامه نیم رخ میداد و حسین رفیعی نقش فه فه ...با یه لهجه با نمک میگفت ۷/۷/۷۷....
اونموقع تو دفتر خاطراتم نوشتم..بهار در ۸/۸/۸۸...
۱- اون روز پزشکم....................................................ولی الان یه پزشک نیسم
۲-من با عشقم یه زندگی عاشقانه شروع کردم.......................ولی الان نه عشقی هست نه زندگی..
۳-من یه نقاش ماهر هستم...........................................نه..اینم نتیجه ای نداد...
۴-رمانم تموم شده و چاپ شده..................................خنده داره نه.......
و
و
و
این برا من سخت بود...دیگه نمیخام وقتی ۹/۹/۹۹ میاد بغض گلومو بگیره....
برا همین میخام درس بخونم..بسمه این دوسالو علافی کردم...هی با دوسام رفتن بیرون..هی مهمونی..هی اینترنت..هی چت..هی فیلم ..هی ....
اینا همیشه هست و این منم همون بهاری که با معدل آنچنانی دیپلمشو گرفت..همه فک میکردن جز نفرات برتر کنکوره...حالا تبدیل شده به یه لیسانسه مثه این همه لیسانس تو ایران....
این بود آینده ای که برا خودت میخاستی بسازی.....
به همه دوسام فک کردم...
دوسای دبیرستانم..افر.و.ز.....یه خانم دکتر
صا .ئمه..............دانشجوی کارشناسی ارشد برق
دوسای دانشگام...
شی...وا.........دانشجوی کارشناسی ارشد شهر..سازی
شی...رین......دانشجوی کارشناسی ارشد خاک ..شناسی
شی....دا...دانشجوی کارشناسی ارشد..خاک..شناسی
زهره.....دانشجوی کارشناسی ارشد ..خاک ...شناسی
هما....دانشجوی کارشناسی ارشد بر....ق
.
.
سپیده ...اگه همون لیسانس مونده ..ازدواج کرده و مامان شده و داره هانی کوچولوشو بزرگ میکنه...
سارا هم ازدواج کرده.......
و من ........هنو سر کوچه اولم.....دنیا و دوسام شتابان ازم سبقت میگیرن و من فقط براشون تو ایستگاه دست تکون میدم....
بسه تنبلی...
گرچه فقط ۴ماه دیگه مونده و این برا آزمون کارشناسی ارشد وقت کمیه...
ولی یه بار میخام به خودم و شما اثبات کنم ..من میتونم..........
برا همین این آخرین پستمه ..تا بعد کنکور..یعنی بعد ۲۸ بهمن.....
برام دعا کنید که بتونم درس بخونم...
برام دعا کنید ...
و فراموشم نکنید.....
میام خیلی زود
همتونودوس دارم
۸/۸/۸۸ و ولادت امام رضا مبارکتون باشه.........
به امید روزای طلایی تو ۹/۹/۹۹
فعلا تا ۲۸ بهمن
دوستون دارم هوارتا
از بیحوصلگی گفتم برم بخوابم
....بعد چشم افتاد به کامپیوتر طلفکی که خاموش بود..یهو نفهمیدم چطوری اومدم پشت کامپیوتر
...گفتم یه پستی بذارم برا خالی نبودن عریضه
خوب این روزا کارم فقط اینه...۱۰ از خواب پامیشم...یه صبحونه نصفه نیمه جلو تلویزیون....یه بگو مگو سر اینکه چرا درس نمیخونم با بابا
...درست کردن ناهار...خوردن ناهار...خوابیدن باز...عصرم یه برنامه ریزی مثلا برا فردا که درس بخونم
....بعدم شام ..بعدم خواب
این چه زندگیه ..هان...
بهدشم اندر احوالات مشکلات خانه ی جدید
۱-یه عدد همسایه ی فضول که همش میاد تو پارکینگ سیگار میکشه..بعد رفت و آمد مارو زیر نظر میگیره
...
۲-اطاق خوابای کوچیک که هی دست و پات به در و تخت و میزکامپیوتر و کمد گیر میکنه..
۳-خراب بودن دوش حموم...
۴-گم کردن و جاگذاشتن نصف وسایلا تو اسباب کشی
۵-باز شدن اشتهای من
۶-خیلی نزدیک بودن سوپرمارکت....
۷-سم کوبیدن شبانه طبقه بالایی ها
۸-مجبور به کم کردن صدای موزیک..
۹-دیگه همینااااااااااااااااااااااا.............
خوب ..بهدشم جدیدا خیلی به گذشته وخاطره ها فکر میکنم...یه جورایی انگار برام دوس داشتنی تر بودن ..ایکاش میشد برگردم....
تو یه مقاله خوندن ..به خاطر سرعت نو ر و....مثلا نور خورشید دیرتر به ما میرسه ..یعنی الان این نوری که از خورشید داریم برا۵۰۰ ثانیه قبله..یعنی اگه یکی تو خورشید نظاره گار زمین باشه در حال وقایع ۵۰۰ثانیه قبلو میبینه...وقتی سیاره ای مثلا یه سال نوری با ما فاصله داره ...یعنی اونا الان میتونن شاهد وقایع ۱سال قبل ما باشن ..یعنی یه سال ازمون عقب ترن...
حالا فک کنید تو کهکشانای دور با مایلا فاصله تو سال نوری ..میتونه جایی باشه که تازه الان با وقایع سال تولد ما همزمانه....
فک کنید چه جالب میشد که بری تو اون سیاره و تمام وقایع زندگیتو ببینی....تمام لحظه لحظه شو...
خوب با این صحبتا وقتی تو قران نوشته روز قیامت تمام وقایع زندگیت مثه فیلم از جلو چشمت میگذره ..انگار همین حالا اتفاق افتاده و...قابل توجیهه...
آدم میمونه..چه خدایی داریم ما..و چه کوچیکیم ما........
خدایا دوست دارم ..دوسم داشته باش....
نمیدونم چرا حس میکنم مدتیه دیگه برا هیشکی جذابیت ندارم...کلا یه موجود خسته کننده شدم...
بعدشم شاید یه مدت آپ نکنم....ولی میام بهتون سرمیزنم
دوستون دارم هوارتا
بوس
بوس
خوبید دوسای گلم...
کلی دلم گرفته .....بعد اون همه اصرار به بابا که ما دیگه خسته شدیم ..از وقتی یادموننه تو این خونه بودیم...اینجا دیگه تکراریه..دوسش نداریم ..توی یه حرکت سریع یهویی خونمونو عوض کردیم..خونه ای جدید ..خیابون جدید...کوچه ای جدید....
فک نمیکردم انقد دلم بگیره ...دلم برا بنیامین پسرکوچولوی همسایمون تنگه از همین الان...
قربونش بلم ..همیشه خونمون بود..وقتی میخاستیم بیایم خودشو آویزون کرد به من و هی گریه میکرد و میگفت ..همینجا بمونین...
کلی گریه و بغض....
این خونه رو یه جورایی دوس ندارم...
یکیش اینکه آپارتمانیه...اصن خونه بدون حیاط خوب نیس...
چه زجری میکشن اونایی که تو آپارتمان ساکنن...بعد اینکه اسباب کشی کردیم پشیمون بودیم هممون..بعدش دلمون میخاست برگردیم ولی حس میکردیم غرورمون جلو بابا خورد میشه...آخه همش میگفت :بچه ها من میدونم شما نمیتونیم تو آپارتمان دووم بیاریم ..مجبوریم یه چن ماه اینجا باشیم بعد برمیگردیم خونه خودمون....
.
اصن این خونه شوم بود..مامان خانم من بس که تو این اسباب کشی شست و سابید کمردردشون دوباره اووت کرده وبیچارگی ها شرو شده .....
اعصابم ریخته بهم ..۴ماه دیگه کنکور دارم ...هنو شرو نکردم ...
مامان کمرشون این مدلی شده...
خیلی خستم ...
همین الان که داشتم این پستم مینوشتم ..یهو صندلی کامپیوتر که تو جریان اسباب کشی توسط محمد برادر دست وپاچلفتی بنده چن بار به زمین افتاده بود ....لق زد و من سقوط کردم زمین ..پام ضرب دید و زخمی شد ..الان دردش امونمو بریده......
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خیلی خسته و پریشونممممممممممممم....
دلنوشته :
۱-ارمغان یه عشق جدید پیدا کرده ...کلی خوشحال شدم براش...مرور خاطرات بیفایده است ..باید شانستو دوباره امتحان کنی...
دلم گرفت..منم یه عشق میخام...اصن زندگی بدن عشق خیلی تکراریه...........
۲-خط تلفون این خونه ی جدید مزخرفمون قاطی داره ..سرعت اینترنت آخر گندیه.....اه ..اه ..اه
۳-دلم میخاد جیغ بزنمممممممممممممممممممم
خسته اممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
۴-دلم یه شونه میخاد که سرمو تکیه بدم بهش و زار زار گریه کنم..
۵-پاییزو مجبور میکنم بخاطرت بهار باشه
بهار به عشق دیدنت همیشه بی قرار باشه ...
۶-فردا هم ۲۶ مهره ...سالگرد وبلاگم
بگو ای یار بگو که دلم تنگ شده
روزمین جاندارم آسمون سنگ شده
بگواز شب کوچه ها پرسه های بی هدف
کوچه باغ انتظار بوی بارون و علف
بگو از کلاغ پیر که به خونه نرسید
ازبهارقصه ها که سرشاخه تکید
بگوای یار بگو ای وفاداربگو
ازسربلندعشق برسرداربگو.................
خوبید گلای نازم؟
کم کم دارم به سالگرد وبلاگم نزدیک میشم....
یه سال.....
۲۶ مهر وبلاگم ..ماندیر میشه ۱ ساله....
وقتی به یه سال قبل فک میکنم .به اتفاقاش ..گاهی دلم میگیره ....
ماندیر یه ساله شد....
کلی داستان و غصه و قصه و شادی دنبالش بود....
میخوام داستانشو بگم...میخوام یه حرفاییو بزنم اینجا....رازای دلمو ..برا ماندیر و دوستام...
مرداد ۸۶ ..درگیر فارغ التحصیلی بودم ...دفاع از پروژه ....داداش رابی یه روز آدرس وبلاگشو برام اسمس کرد .....و گفت برو بسررررررر
راستشو بخواید تا اونموقع شنیده بودم از وبلاگ نویسی ولی به نظرم جالب نبود...
بخاطر داداش رابی میرفتم هرازگاهی به وبلاگش سر میزدم و برا شادی اون کامنت میذاشتم...
یه سال گذشت...اوایل مهر ۸۷ داشتیم با داداش رابی راجب عشقم که ازم دور بود حرف میزدم...
از اینکه نمیدونستم اینهمه جدیه برام ..منم براش جدیم یا نه.....
از اینکه گاها دلم میخواست باهاش حرف بزنم...
داداش رابی گفت :بهار ....یه وبلاگ بزن و باهاش غیر مستقیم حرف بزن وآدرسشو بده بهش و ....
منم با ذوق گفتم ............باشهههههههههههههههه
بعدش داداش رابی گفت:اسم وبلاگتم بذار ..ماندیرررررررررررر
گفتم چراااااااا؟
گفت:این یه کلمه ی اصیل لریه ..معنیشم انتظار....
منم چون عشقم که بهش میگفتم فندق ...اصالتا لر بود ذوق کردم و ماندیر متولد شد...تو ۲۶ مهرماه..
داداش رابی گفت بهار..معنی ماندیر و بهش نگو تا خودش ازش بپرسه..منم گفتم ...باشه....با ذوق...
گرچه هیچ وقت اون نپرسید ازم معنی ماندیر چی بود.......
ماندیر متولد شد....
اولین کامنتاشم ..دوسام نوشتن...یکیشم همین داداش رابی بود....که نوشت...خوشحالم که متولد شدی ...از این به بعد من یکی از طرفدارای وبلاگتم و همش بهش سر میزنم ..ولیییییییی....
خیلی وقته اصن به وبلاگم سر نمیزنه .....هیچ یادته.....
بعدش ابی....که همش میومد و میگفت..شما لری.....اونم مدت هاست دیگه خیلی کم و دیر میاد سر میزنه به وبلاگم....
بعدش دوستای دیگه من...علی کوچولو ....و داداش امین ...که باهم یه وبلاگ گروهی زدیم .....
علی کوچولو هم دیگه خیلی کم میاد به ماندیر سر میزنه......مگه کنکورت تموم نشده....قبولم شدی..چرا انقد بیمعرفت شدی.....
ولی داداش امینم ..از همون موقع تا حالا ....همیشه به ماندیر سر زده ومیزنه...ممنون داداش امین جونم .............
۲ تا میسسسسسسسسسسسسسسس داداش امین
بعدم دوستای دیگه مثه ترگل (وبلاگ ضد پسرا...پرستو ..داداش علی .....مریم .....)که همش برا هم کامنت میذاشتیم و به وبلاگ هم سر میزدیم.......ولی بعد یه مدت دوستام یا وبلاگشونو بستن ..یا دیگه سر نزدن......
بعدش دوست خوبم هومن عزیز ..نجوا درباد..با شعرای قشنگش.... واقعا شاعری هومن جااااااااااااااااااااااااااان...............
بعدش ارمغان جونم ..وبلاگ من و آقامون......که یه مدت وبلاگش فیلتر شد ولی باز دوباره اومده...ولی نیدونم چرا آپ نمیکنه......کجایی ارمغان جونم؟ چرا نمیای....
بعدش محسن وبلاگ الهه ناز....که یه دوست شاد و پر انرژی بود....ولی حیف اونم گویا دچار یه مشکلی شد..بعد یه مدت نبودن ...الانم خیلی دیر به دیر آپ میکنه...امیدوارم هرچه زودتر پرانرژی شی مثه قبل....
بعدش بهار جونم ..اون سیبو شکست و پیمانه ریخت..یه دوست هم نام و تاحدود زیادی هم حس...... با آرزوهای مشترک دخترونه....خیلی دوست دارم...
بعدش تا تا جونم وبلاگ رختکن خاطرات....که اونم وبلاگشو تعطیل کرد...گرچه ..من یافتمش دوبارههههههه.......سلاااااااااااااااااااااامی دوبارههههههههه...فک کردی میتونی از دستم فرار کنی..عمرناتتتتتتتت
بعدش داداش مسکو ...که با هیجان میومد و میگفت پریوت.... و آخرشم داسویدانیا .......اونم رفت سراغ زندگیش و وبلاگشو تعطیل کرد....
بعدش رضا ...همولایتیمون...که هنوز هست و میاد و گاها کامنتی میذاره و شرمنده میکنه منو....
..................سرتو بالا نیگه دار..مماغت نیوفته....
بعدشم سیاه خان .....دوست خوبم با این اسم عجیبش......همیشه وبلاگت موندگار باشه...
بعدش البرز جونم.....که همولایتی خودمه....خوشبختانه هنو وبلاگش برقراره..امیدوارم یه وقت اونم نخاد بذاره بره................هاااااااااااا ن.........هااااااااااااااااااااااااان.....راسی آدرس کلاس قرآنو بده که منم برممممم...........................
بعدش ماث وشورانگیز ونویسنده کوچولو ودختر آسمان....دوستای مسکووو..که بعد رفتن مسکو اونام رفتن....البته دخترآسمان ..دوست گلم وبلاگش پابرجاست..کلیم دوسش دالم....کنکورت خوب شه انشالا....
بعدش مستانه جونم ...که عاشق نوشته هاشمو خاطراتش....امیدوارم همیشه وبلاگت باشه ومن سر بزنم بهت و خاطراتتو بخونم........همیشه با شوشو خوشبخت و شاد باشی...
بعدش گربه وجیگمل....دوست وبلاگی جدیدم که تازگی کارشو شروع کرده.. امیدوارم همیشه عاشق باشیییییییییییی
راستی به وبلاگش سر بزنیدااااااااا...اینم آدرسش....
http://www.golbe63jigmal66.blogfa.com/
خووووووووووووووو چیه ..تبلیغ بازرگانی بوده...........دلم خواست اصن.....
بعدش مهسا وعلی ...دوسای جدیدم ..با وبلاگ عقشولانه شون که هر وقت مطالبشونو میخونم کلی ذوق زده میشم ..چون میفهمم هنو عشق زنده است....بخاطر این دوتا عاشق ...
زنده باد عشقققققققققققققققققققققق
بعدشم غریبه......یکی از دوسای جدید وبلاگیمه..ممنون که به وبلاگم سر میزنی...
.
خیلی ها هم میومدن و سر میزدن و کامنت نمیذاشتن ....یکیشون سارا جیگمل نازمه.....پت دوست داشتنی من......یکیشم پژمان جونم . دوست جون خودمه..........انشالا تکمیل ظرفیت قبول شیییییی....شیرینی یادت نرههههههههههههههههههههههههههههههه......
یکیشم نیمی....که گاها میاد سر میزنه...نیمی کادو تفلدم چی شد ......هان؟
یکیشم احسان .....ببخشید موزیک وبلاگو عوض کردم ..چون خسته شده بودم ..خیلی تکراری شده بود...
و ..................و............و..........یه عالمه دوست دیگه.............
شاید دوسای زیادی یادم رفته باشه....شرمنده که اسمتونو از قلم انداختم...
این وبلاگ گرچه هیچ وقت به اون هدفی که ساخته شده بود نرسید....گرچه شاید خیلی کم فندق به این وبلاگ سر زد....منم هیچ وقت نتونستم حرف دلمو بهش بزنم.....
گرچه دیگه فندقی وجود نداره......و اون رفته ....ولی وبلاگ من موندگارههههههههههه...
دیگه میخام تو ماندیر از دلتنگی ها و شادی ها و غصه ها و اشک ها و بغض ها و جیغای بنفشم بگم..................................................
ماندیر تولد یه سالگیت مبارک...
ممنون که این همه دوست به من هدیه دادی...گرچه خیلیاشون رفتن ولی .....این همه خاطرهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
ومن ماندیر و مینویسم برا روزی که چین زندگی صورتمو پر کرده .....برا روزی که فقط با مرور خاطرات زنده ایم...................
وفقط خاطره است که میماند.....
به امید عشق
به سلامتی زندگی
به شادی خاطرات
همیشه آفتابی باشید
ممنون از همراهیتون تو این یه سال
بهار
دهانمان را می بویندمبادا گفته باشیم دوستت دارم![]()
سلام
چطورید یا نه دوسای گلم...
امشب یه ساعت اضاف داریم ..شاد شدم ...گفتم یه پست جدید بزنیم....
خوب جالبه تو یه شب دوتا ساعت ۱۱ داشته باشیم....
بازمیگن زمان برنمیگرده.....
نمیدونن اینجا ایران است و ساعت ۲۳ روز ۳۰ شهریور ماه دوبار تکرار میشود...
بابا ما دیگه کی هستیم....![]()
.
بازم داره اول مهر میاد.....
ومن دلم تنگه برا مانتو شلوار مدرسه ..که همیشه گشاد بودن تنمون ...برا کیف مدرسه ...![]()
برا بوی کتاب نو...برا برگشت به مدرسه ابتدایی...برا اون حیاط پرچمنش...برا خودم ..یه بهار صاف و ساده و کم توقع و امیدوار.....
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه
بوی ماه مهرماه مهربان بوی خورشیدپگاه مدرسه
.
محمد یه هفتست داره غر میزنه......
محمد صبح تورختخواب:کی این سه ماه تموم شد خدا......
محمد موقع ناهار:یعنی چی؟بازم مدرسه شروع شده...
محمدموقع دیدن فوتبال:آخه...بیکاریم بریم مدرسه....
.
مایه پسرهمسایه داریم ۳.۵ سالشه..از نوزادی توخونه ی مابود...اسمشم گذاشتیم بنژولک...
خلاصه دیگه همش خونمون پلاسه...دیشب دیدم رفته بالا میزآرایش وهی با آینه ورمیره..جهتشو عوض میکنه...گفتم ببینم چه میکنه این بچه..رفتم دیدم ..به به...بچمون چشم ناپاک از آب دراومد...این بچه داشته زاویه آینه رو تنظیم میکرده تا خواهرمو که داشته تو اطاق بغلی لباس عوض میکرده دید بزنه...
بابا آخرالزمون شده........بهش میگم چی کارمیکنی...
مثه پرروها میخنده میگه...دوسش دالم.....
همونجا رگ غیرتم بادکرد...جیغ بنفش زدم ..محمد اومد این بچه بی ادبو از خونه بیرون کرد....
.
.
امرو تو کلاس این آقاهه که درس میده پررو پررو پیاز خورده بود انگار و دهنشم....اوففففففف...
بعدم بااعتماد به نفس هی وقتی میخواست توضیح بده سرشو میوورد جلو ....
آخ ...داشتم میمردم.
.به زور یه لبخند تصنعی تحویل میدادم...
برا دوسم که تعریف کردم ..گفت با این لبخندات ..جلسه بعدیم همین کارو میکنه....چه قد بعضی از آدما بی خیالن و بی شخصیت...اههههههه.
.شیطونه میگه مقابله به مثل کنم ..جلسه بعدی من سیر بخورم برم سر کلاس![]()
یکی ازبچه های وبلاگ ..جناب مسکوو خداحافظی کردن و وبلاگ نویسیو کنارگذاشتن...![]()
میگن این دوستی ها مجازیو الکیه..اگه اینطوره ..چرا وقتی اینو فهمیدم بغضم گرفت.....
مسکو جان هرجا هستی موفق باشی وبه همه هدفات برسی....
.
.
هواچراخنک نمیشه ..پاییزاومدههههههههههه.....
.
ماه رمضونم رفت..دیدی بهارخانم انقد غرمیزدی...گشنمه ...گشنمه..حالا بشین صبح تا شب غذابخور تا گردو بشی..
.
بازسرعت اینترنت نفله شده...اسمسام قاط میزنن..باید ۱۰ بارسند کنن تابرسن....این چه وضعشه..
.
فعلن حرفی نیس ..جزاینکه دوستون دارم
فعلنات
.
بعدا تر نوشت....
تو چشم من توییییی که آسمونی توخواب من تویییییی که مهربونی
تویییییییی که واژه واژه دلنشینی هنوز عزیز هنوززززززززززعزیزترینی
هنوزبه یادتو به یادخونههههههههه گل میکنن شعرای عاشقونهههه
هنوزبه یادتوووووبهار بهانهههههه هنوز صدام عطرصداتو دارههههه
خاطرات خوابگاه...
قسمت ۵
اولین برف زمستانی
.
.
اواخر آبان ۸۲..توکلاس ریاضی عمومی ..یه مشت سال اولی ذوق زده...من بی حوصله..همیشه ازکلاسای ۴-۲ بدم میومده..آخه خوابم میگرفت...توحال خوابو بیداری بودم..استادمون که
خیلی جیگمل بود...یه پیرمرد ناز ....به من گفت تنبل باشی ...برای تو درس میدم ...هااا(با لهجه ی ترکی)
منم مثه برق سه فاز گرفته ها...حالتی مظلوم گرفتم...
یهو زمزمه ی همکلاسیم که اتفاقا همولایتی خودم بود شنیده میشد با لهجه ی (هم شهری البرز بود
)که میگفت:داره برف میباره........
هاااااا؟برف....
تندی برگشتم طرف پنجره..یهو دیدم یه دونه های پنبه ای تند تند میان پایین...اینا چی بید یعنی![]()
ب..............ر...............ف
بعد کلاس دوویدم سمت محوطه..سرمو بلند کردم طرف آسمون....هجوم دونه های پنبه ای ومن موجودی که تا حالا تو عمرش فقط یه بار برف دیده ..اونم کلاس ۵ ابتدایی که بخاطر ۱ سانتی متر برف زپرتی مدرسه هاشون ۲ روز تعطیل شده بود...![]()
از سرشادی حتی برا ناهارم نرفتم خوابگاه و توی محوطه ی دانشگاه می چرخیدم ..از اینکه میدیدم برف ها روهم تلنبار شدن..ذوق زده میشدم..
بعد کلاس عصر به هم اطاقیم گفتم..زهرا بیا بریم آبرسان(اونایی که تبریز درس میخوندن میشناسنش)
همینطور که میرفتیم ..من بدون کلاه وشال گردن مماغم یخ زده بود..به مماغ سرخ شده ی دوستم میخندیدم که یهو زیر پام خالی شد و مثه این فیلمای کارتنی چرخی تو هوا زدم و تالاپ افتادم زمین
وپس گردنم توسط سنگ فرشای لیز لیزی آبرسان نوازش شد....
یهو انگار رفتم رو حرکات کند..همه چی تو اطرافم گنگ بود..برف میبارید..آسمون سیاه و قرمز بود...دوستم قاه قاه میخندید ومن گیج.....دوتا از این همدانشگاهای برادر که نظاره گر سقوط من بودن ..نزدیک شدن و گفتن:بالشت بدیم خدمتتون...
دوستم تازه فهمید که بلههههههههه..باید کمکم کنه تا من پاشم...
با کمک دوستم پاشدم و وقتی به دراز کش شدنم تو آبرسان فک میکردم ..خنده ام گرفته بود....
یکی باید میومد جمعم کنه......
.
وبه مدت یه هفته از این سقوطم ماهیچه های گردنم گرفته بود و این ماجرا چندین بار در طول ۴سال تکرار شد....
.
نتیجه گیری اخلاقی:وقتی جوگیر میشید حداقل درست قدم بردارید...
ای مسئولان شهرداری..تو شهری مثه تبریز حداقل سنگفرشای لیز لیزی نچینید تو خیابون...شاید یه نفر کفشاش زنجیر چرخ نداشته باشه....
.
.
.
حاشیه نوشت....
۱-فهمیدن عشق راچه مشکل کردن مارازدرون خویش قافل کردن
انگار کسی به فکرماهی ها نیست سهراب بیا که آب را گل کردن
.
۲-وناگاه چقد زود دیر میشود.......
۳-جدیدا کارتن بابا لنگ درازو دوباره دیدم..البته سری کامل زبان اصلیشو...الاهی چه قد این جرویسه یعنی بابا لنگ درازه ناز بوده![]()
۴-دوستم ارمغان که فیلتر شده بود دوباره برگشته...بهش سر بزنید..خوشحال میشه
http://www.aghamooon.blogfa.com/
فعلناتتتتتتتتتتتت
خدایاااااااااااااااا منو ببخشششششششششش
خدایاااااااا کمکم کن اونچیزیو که میخوام و تو صلاح میدونی بهش برسم...
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااا بابا و مامانمو و خواهرو برادرمو وهمه دوسامو سالم نگه دار.......
.
خدایا دوست دارم
.
.
بچه ها منو یادتون نره تو این شبای قدر......
التماس دعا...
.
سلام....
خوبید دوسای گلم؟
ممنونات بخاطر دعاهایی که برا قبولی دوستم انجام دادید...
دیگه دوسم گفته برا تکمیل ظرفیتش دعا نکنید..یه جورایی دعا نتیجه معکوس میدهد![]()
.
برا یک دوس نوشت:دوست گلم (همون که خودت میدونی)..عیب نداره...ما لیاقتمون بیشتر از این حرفا بید...حد علمیمون خیلی خیلی بالاتر از اون دانشگاه![]()
.
.اپیزود ۱-
عاشق شیرینی...
آخه یه موجود چقد میتونه عاشق شیرینی اونم از نوع پرخامش باشه![]()
ولی مامانش نذاره حتی یه دونه شیرینیم بخوره![]()
چن شب پیشا عمو اینام میخواستن بیان افطارخونمون........
چون میدونستم عمو میره یه جعبه از این زولبیا(
)میخره که من دوس ندارم...
یواشکی به عمو اسمس دادم که برامون شیرینی پرخامه بخره ..![]()
همینطور که در حال ضعف منتظر اومدن عمو اینا بودم ..بابا از بیرون اومدن و دیدم به به یه جعبه شیرینی بزرگ دستشونه...آروم اومدنو گفتن :(بهاری..برات از اون خومشزه ها خریدم
..آخه دیشب کلی با مامان سر اینکه من دلم شیرینی میخواست بحثم شده بود....)
بابا آروم گفتن...بردار ببر تو یخچال قایمش کن تا مامانیت ندیده..منم با ذوق گفتم باشه![]()
بعدم عمو اینا اومدن و اونا هم یه جعبه بزرگ....![]()
مامان یهو با دیدنم اونهمه شیرینی اخماش رفت توهم..اگه دستش بود همه رو تو سطل آشغال میریخت...ولی جلو مهمونا مجبور بود آبرو داری کنه
..منم یه ظرف شیرینی بزرگ برداشتم و تا ۱۰ برابر ظزفیتشم پر شیرینیش کردم ..به به چه شیرینیایی..پر خامه و خومشزه
..اووردمو گذاشتم رو میز....
اومدم کنار عمو نشستمو و تا وقتی در سایه عمو امنیت جانی داشتم یه عالمه(۸ تا
)شیرینی خوردم...
مامان هم هی بهم بد نیگا میکرد![]()
بعد رفتن عمو اینا هم یه جنگی در حد جنگ جهانی ۱۵ تو خونمون راه افتاد![]()
.
.
اینم داستان من برا چند تیکه شیرینی![]()
چراااااااااااااااااااااااا؟؟؟
.
.اپیزود۲-
رفتم پست جدید ماث جونمو خوندم...یهو یه سوژه به ذهنم رسید...
اینکه آدما....وقتی میمیرن دوس دارن چه طور ازشون یاد کنن...
فرض کنید وقتی که مردید(خدای نکرده.....بعد۱۵۰۰ سال) بخوان با یه جمله رو سنگ قبرتون شمارو توصیف کنن دوس دارید رو سنگ قبرتون چی بنویسن ...
.
من دوس دارم بنویسن...
اینجا کسی خفته است که هیچگاه چشمانی بخاطر کلام او ابری نشد...
.
شما چی دوس دارید؟
زندگی نوشت:آخه ای بچه پررو ..کلاس الکی میذاشتی....![]()
ماه رمضون نوشت:دیگه رسما دارم تحلیل میرم....
چرا انقدر طولانی شده![]()
دلنوشته:وای داره پاییز میاد..من عاشق پاییزم..آخه میگن پاییز بهار عاشقاست![]()
تقدیر و تشکر:ماث بخاطر این سوژه کمال تشکر را دارم.......
بازم میگم دوستون دارممممممممممممممم
فعلنات![]()
.
اینجا آسمان ابری است
آنجا را نمیدانم
اینجا شده پاییز
آنجا را نمیدانم
اینجا فقط رنگ است
آنجا را نمیدانم
اینجا دلی تنگ است
آنجا را نمیدانم...
جواب کنکور ارشد اومد..سراسری البته![]()
بلههههههههه..بنده قبول نشدم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا ۵شنبه آزاد میاد......
نیدونم قبول شم برم یا نه![]()
بعضیا میگن دختری..سربازی که نمیخای بری....ارزش نداره..بشین بخوون![]()
بعضیام میگن بروووووووووووو........
حالا من موندم سر رفتن یا نرفتن...
بودن یا نبودن..مساله اینست![]()
یکی نیس بگه بذارقبول شی بعد ...
یکی از دوسام ولی خیلی خونده برا آزاد....
دعا کنیدقبول شه این دوستم![]()
![]()
طفلکی کلی استرس داره![]()
حالا ۵شنبه میام و میگم نتیجه چی شد...
.
.
چقدر خوبه آدم يكي رو دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره ...
فعلنات...
